صدای تیشه فرهاد می آید ز کوهستان
که می لرزد تن شب از خروش هم صدایانم
مگو از مرگ سهراب و مگو از نوشداروها
که از خون سیاوش ها پر از باران و طوفانم
بهار از معبر این کوچه با زنجیر می آمد
ولی اینک به نام حق گسسته بند دستانم
منم آن آرش عاشق که جان در تیر خود کرده
به نام نامی میهن به اوج قله می مانم
تمام خاک این میهن پر از آواز کاوه هاست
دگر ضحاک دوران را به تختش سر نمی مانم
اگرچه شب پرستان راه را بر نور می بندند
من از نسل سپیده دم خروش صبح خندانم
اگر صد بار بر خاکم بریزی آتش کینه
دوباره چون گیاهی از دل اسفند می رانم
به رگ هایم بجوشد همت بابک به روز کین
که من گهواره تاریخ و مهد حق شناسانم
من آن آتشفشان خفته در البرزِ تاریخم
که با هر قطره اشک توده ها لبریز و جوشانم
بگو به ظلمت شب های این دوران تاریکی
که با صبح دگر آید خروش نسل تابانم
به نام سرخ آزادی به نام اشک مظلومان
من ایرانم من ایرانم سراپا نور و ایمانم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر